تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است.
بالاخره آمدی. خوشحال و سرمست بود. برایم تعریف می کرد، نه می نوشت. شادی اش پیدا بود از پس کلمات. دعا کرده بودیم زیاد. برآورده کردی اش، به بهترین صورت. همانی که برای من آرامش محض بود. حالا برای او. گریسته بودید با هم. به افسوس نبودنت. اما هستی. محسوس، کاملاً. حتی آن شب هم شنیدم صدایت را. حس کردم حضورت را و بوسه ات بر پیشانی ام! دعا کن او و من را...

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:30 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت