تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ... - نوبـهار

نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دل‌ها ببرد صبر و قرار

ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبی‌ست چنار

کار می‌ ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ
مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار

بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
نپسندند که او مست بود ما هشیار

باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار

چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ
کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار

دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار

انوري ابيوردي

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:19 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت