در حال تورق گزيده ديوان خاقاني و كلنجار رفتن با واژههاي ابداعي جناب كزازي بودم، دختر خانم كناريام كه سخت مشغول خواندن ابله بود و رديفي از كتابهاي داستايوفسكي را در بغل داشت ناگهان رو به من با هيجان پرسيد:
ــ وااااااي، شما ادبيات ميخونيد؟
ــ امممم، بله.
ــ واي چه خوب، ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم، فريدون مشيري هنوز استاد شماست؟
ــ [با نگاهي سرشار از تعجب] فريدون مشيري؟!؟ حتماً منظورتون دكتر شفيعي كدكنيِ؟
ــ شفيعي! نه نميشناسمش، آخ ببخشيد استاد افشن يداللهي رو ميگم!
ــ [و اينبار با چشماني از حدقه درآمده] استاد؟!؟!؟!؟! استاد كه نيستند شاعرند،يه سري جلسات شعرخواني داشتند كه تموم شد!