تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...

باد‌ها
نوحه‌خوان 
بیدها
دسته‌ی زنجیرزن
لاله‌ها 
سینه‌زنان حرم باغچه
بادها
در جنون
بیدها 
واژگون
لاله‌ها
غرق خون
خیمه‌ی خورشید سوخت
برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز، ای فـلـک ...

عمران صلاحی
 
 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت


دوازده دي هزار و سيصد و هشتاد و شش

نامه‌ات به موقع به دستم رسيد. درست مثل زمان‌هايي كه حرف‌هايت آراممان مي‌كرد، وقتي خسته بوديم از همه چيز. زخم نبودنت انگار كه عميق‌تر از گذشته شده است؛ مرهم‌ها و مهرباني‌هاي ديگران هم اندك زماني مؤثر است،‌ تنها لحظه‌اي از سوزش مي‌اندازدش و بعد دوباره...

"بر من نگاه کن
من دیگر آن‌چنان که تویی زنده نیستم
من، درد را به جای نفس از گلوی خویش
چون ریسمان ناله‌ی چرخ از درون چاه
بیرون کشیده‌ام..."

نامه‌ات به موقع به دستم رسيد. بعد از ۱۶ سال. درست وقتي درمانده شده‌ام از همه چيز و همه كس. روزهايي كه طعم تلخ زندگي سخت آزارمان مي‌دهد. بي‌انصافي نمي‌كنم. قبول؛ گاهي هم شيرين‌اند روزهاي‌مان؛ اما شيريني‌شان آن‌قدر نيست كه تلخي نبودنت را فراموش كنيم كه اين جور وقت‌ها بيش‌تر حس مي‌كنيم دردِ...

روزي را كه مامان نامه‌ات را برايم خواند به ياد ندارم، ‌اما مي‌فهمم حس دختر ۵ ساله‌اي را كه بعد از ۹ ماه دوري از پدرش نامه‌اي از او مي‌گيرد. لابد كلي ذوق زده و خوشحال بودم از اين‌كه من هم مثل آدم‌ بزرگ‌ها براي خودم نامه‌اي دارم. مامان مي‌گويد كه مجبور بوده هر نامه را چندين بار برايم بخواند تا دست از سرش بردارم.



گفته‌اي دختر خوبي باش و به حرف‌هاي مامان گوش بده. قول مي‌دهم بابا جان كه خوب باشم كه بعد از خدا تمام زندگي‌مان مامان است. شما هم دعا كن براي مامان، سهام‌الدين، كمال‌الدين و من كه طاقت بياوريم.

" تکیه گاه دل من نسترن است
با توام ای همه آزاد و رها
دست‌های دل من منتظرند
که بیاویزند بر شاخه‌ی سرسبز دعا..."


توصيه‌ات به درس خواندن و مشق نوشتن را حتماً آن‌موقع گوش كرده‌ام. هنوز هم آن مداد شمعي‌هاي رنگ و وارنگ را كه برايم فرستادي دارم. اما الان انباني از درس‌هاي نخوانده دارم. مي‌خواهم كه بخوانم ولي نمي‌شود. كتاب را كه باز مي‌كنم ذهنم پر مي‌شود از تمام قرار و مدارهاي درس خواندن‌مان با هم. و تنها اشك حسرتي است كه برايم باقي مي‌ماند.

بابا جان چقدر اين جوجه‌ لاغري را كه برايم كشيده‌اي، دوست دارم. كاش مي‌شد دوباره در همين خانه‌ نقاشي‌ات دور هم جمع مي‌شديم. برايمان كتاب مي‌خواندي، مي‌گفتيم و مي‌خنديديم. كاش باز‌مي‌گشتند آن شادي‌هاي ساده‌اي كه در بدترين شرايط هم از ما دريغ نمي‌كرديد.

نامه‌ات به موقع به دستم رسيد. اما اين‌بار بعد از ۱۱ ماه دوري. از دانشگاه كه آمدم مامان در انبوهي از كاغد و پاكت‌نامه غرق بود. گفت زهرا بيا اين كاغذ را ببين. نمي‌توانستم بغضم را فرو دهم هر چه كردم نشد، همين كه نگاهم را بلند كردم اشك‌هاي مامان را ديدم كه از روي صورتش سر خورد و افتاد. حس خوب و بدي داشتم. ده بار خواندم. از اول تا آخر. عجيب بود كه طي اين ۱۶ سال مامان هر وقت قصد مي‌كرده كه اين نامه‌ها را بياورد تا بخوانيم،‌ نمي‌شده. حكمتش اين بود كه بماند براي چنين روزهايي. روزهاي دوري از تو...

همه اين‌ها بهانه‌هايي بود، تا بگويم شايد آن پاكي و معصوميت كودكي‌ام را از دست داده باشم اما صداقتم را در گفتن اين جمله ـ دوستت دارم ـ كه با سواد نداشته‌ام نوشته‌ام‌، از دست نداده‌ام! مطمئنم.



راستي باباي مهربانم داشت يادم مي‌رفت براي چه اين نامه را نوشتم. نوشتم كه درد و دل كنم، ‌كه كمي ازين سوز و غم را بكاهم. كه فرياد بزنم دلم برايت تنگ شده است. كه بگويم تـــولـــدت مـــبــارك؛ چهل و نه سالگي‌ات اگر بودي...

"دلتنگم آن‌چنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت..."

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:30 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت