تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...

در راستای انتشار  مکالمات واقعی در دنیای مجازی ما نیز تصمیم به افشای یکی از این مکالمات گرفتیم. محل انعقاد این مکالمه: صندلي‌هاي كنار انجمن اسلامي دانشكده حقوق و علوم سياسي، زمان: شنبه، ۱۱.۳۰ صبح.

در حال تورق گزيده ديوان خاقاني و كلنجار رفتن با واژه‌هاي ابداعي جناب كزازي بودم، دختر خانم كناري‌ام كه سخت مشغول خواندن ابله بود و رديفي از كتاب‌هاي داستايوفسكي را در بغل داشت ناگهان رو به من با هيجان پرسيد:

ــ  وااااااي، شما ادبيات مي‌خونيد؟
ــ  امممم، بله.
ــ  واي چه خوب، مي‌تونم يه سؤال ازتون بپرسم، فريدون مشيري هنوز استاد شماست؟
ــ [با نگاهي سرشار از تعجب] فريدون مشيري؟!؟ حتماً منظورتون دكتر شفيعي كدكنيِ؟
ــ  شفيعي! نه نمي‌شناسمش، آخ ببخشيد استاد افشن يداللهي رو مي‌گم!
ـ‌ـ   اين‌بار با چشماني از حدقه درآمده] استاد؟!؟!؟!؟!‌ استاد كه نيستند شاعرند،‌يه سري جلسات شعرخواني داشتند كه تموم شد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

 

كارم چو زلف يار پريشان و درهم‌ست

پشتم به سان ابروى دلدار پرخم‌ست

غم شربتى ز خون دلم نوش كرد و گفت

اين شادى كسى كه در اين دور خرّم‌ست

تنـها دل منـست گـرفـتار در غـمـان

يا خود در اين زمانه دل شادمان كم‌ست 

زين سان كه مي دهد دل من داد هر غمى

انصاف ملك عالم عشقش مسلم‌ست

دانى خيال روى تو در چشم من چه گفت

آيا چه جاست اين كه همه روزه با نم‌ست

خواهى چو روز روشن دانى تو حال من

از تيره شب بپرس كه او نيز محرم‌ست

اى كاشكى ميان من اِستى و دلبرم

پيوندى اين چنين كه ميان من و غم‌ست

 

     «روز بزرگداشت شيخ اجل سعدی شیرازی گرامي باد.»

     پی‌نوشت: به ياد دوستدار آرامش

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت