تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...

 

كارم چو زلف يار پريشان و درهم‌ست

پشتم به سان ابروى دلدار پرخم‌ست

غم شربتى ز خون دلم نوش كرد و گفت

اين شادى كسى كه در اين دور خرّم‌ست

تنـها دل منـست گـرفـتار در غـمـان

يا خود در اين زمانه دل شادمان كم‌ست 

زين سان كه مي دهد دل من داد هر غمى

انصاف ملك عالم عشقش مسلم‌ست

دانى خيال روى تو در چشم من چه گفت

آيا چه جاست اين كه همه روزه با نم‌ست

خواهى چو روز روشن دانى تو حال من

از تيره شب بپرس كه او نيز محرم‌ست

اى كاشكى ميان من اِستى و دلبرم

پيوندى اين چنين كه ميان من و غم‌ست

 

     «روز بزرگداشت شيخ اجل سعدی شیرازی گرامي باد.»

     پی‌نوشت: به ياد دوستدار آرامش

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

                       

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:7 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

                          

                        

      نيست كاري به دورويان جــهـانم صائب              روي دل از همه عالم به كتاب است مرا

 

اين ليست شامل صد کتابی هست که توصيه شده قبل از مردن بخوانيد. مواردی را که به صورت ايتاليک مي‌بينيد هنوز به فارسی ترجمه نشده‌اند.

چينو آچه به (1930- ) فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين (1775- 1817 ) غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس ( 1899- 1986) مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته ( 1818- 1848) بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو (1913- 1960) بيگانه : فرانسه
پل سزان (1920-1970 ) اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين ( 1894- 1961 ) سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر (1340- 1400) حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد (1857-1924 ) نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته ( 1265- 1321 ) کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز ( 1812 1870 ) آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو (1713- 1784 ) ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي ( 1821- 1881)جنايت و مکافات ـ ابله ـ تسخيرشدگان ـ برادران کارامازوف: روسيه
جورج اليوت (1819- 1880 ) ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون ( 1914- 1994) مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : يونان
ويليام فالکنر (1897- 1962 ) آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا ( 1898- 1936 ) قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز (1928 - ) صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:26 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

 

 

دلم می‌خواست سقف معبد هستی فرو می‌ريخت
پلیدی‌ها و زشتی‌ها به زیر خاک
می‌ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می‌کرد
 
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می‌کرد

بهشت عشق می‌خندید

به روی آسمان آبی آرام
 
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می‌کردند

به روی بام‌ها ناقوس آزادی صدا می‌کرد

مگو این ‌آرزو خام است
 
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی‌پاشد

 وگر این آسمان در هم نمی‌ریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 

«بهاران گرامي باد.»

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:37 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

 

   می‌گويند چهل روز است كه از ميان‌مان رفته‌اي؛ ورق‌هاي تقويم، تيك‌تيك ساعت‌ها، صفحات روزنامه‌ها، رفت و آمد آدم‌ها، آخرين روزهاي مناجات خواني‌مان...!
     درست مي‌گويند، تو رفته‌اي چــــهـــــل روز است كه رفته‌اي!‌ به قول كمال سفر كرده‌اي نه از آن‌هايي كه مي‌رفتي و زود مي‌آمدي، اين‌دفعه به جايي رفته‌اي كه بازگشتي ندارد ولي منتظر ما هستي، مگر نه؟ دير يا زود مي‌آييم، مطمئنم!

                  باشيم اين دو روز و به ناچار               دير يا زود رفــت بايد مـهــــــمان

    چهل مقدس است؛ براي همين چهل شب است تبارك مي‌خوانيم.
    چهل بــزرگ اسـت؛ براي همين چهل روز است كه درد مي‌كشيم.
    چهل سخت است؛ براي همين چهل شبانه‌روز است كه عادت نكرده‌ايم به نبودنت.

        گذاشت ديده يك شهر اشكبار و گذشت             نمود خاطر صد جمع را پريشان و رفت

     جانم برايت بگويد با اينكه چهل روز است من، سهام و كمال كسي را بابا صدا نكرده‌ايم، روي خوشي را نديده‌ايم، از ته دل نخنديده‌ايم... اما تو در لحظه‌لحظه اين روزهاي تلخ با ما بودي! صبح‌ها با صداي تو از خواب برخاستيم، با نواي خوشت نماز خوانديم، جمعه‌ها با تو املت وي‍ژه درست كرديم، با خاطره‌اي از شيريني تو خنديديم، در گوشه‌گوشه خانه با تو نشستيم، كتاب خوانديم و نوشتيم، براي كوچكترين كارها با تو مشورت كرديم و با شب‌بخير گفتن به تو خوابيديم...
    خب اين‌ها همه يعني تــــو هـــســـتي، حضور داري، با مايي،‌ مراقبمان هستي... مـــثـــل هميشه.

       دردها كم شود از گفتن و دردي كه مراست           از تهي كردن دل مي‌شود افزون چه كنم؟

     اعتراف مي‌كنم كه در اين چهل روز نتوانسته‌ام مستقيم به عكست نگاه كنم؛ چون آن‌ موقع است كه باور  ِ نبودنت مثل پتكي توي سرم مي‌خورد، زندگي بر سرم هوار مي‌شود، بي‌تاي مي‌كنم، چرا چرا مي‌كنم، حضور برخي آدم‌ها را تاب نمي‌آورم و...
     اما من اين‌ها را نمي‌خواهم، من مي‌خواهم هماني باشم كه تو دوست داري، مي‌خواهم صــبـور، مــقـاوم و مــحـكم باشم. مي‌خواهم برايت بهترين دختر دنيا باشم. پس باباي آسماني‌ام برايم دعا كن.

         امكان صبر نيست، زسر گيرم اين نفير              دل رفت و صبر رفت، خدايا تو دست گير

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:30 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

بر لبخندهايت كدامين پروانه آشيانه كرده
كه اين‌سان از تو
مدهوش ابدي ساخته است..
 آفتاب از گوشه لب تو به معراج مي رود
و به سوگواري زلف توست كه لاله چنين غمين است
اي از تبار بي مرگان
براستي "آينه دار حسن ِ دل آراي كيستي؟"
كه اين‌چنين عطر خنده هايت هنوز بر جانمان مي نشيند و گرماي دستت بر سر ما
كاش مي گفتي
عمر گل كوتاه است و سرو تا بهار دگر در خواب است
اما باكي نيست، خيالي و اندوهي هم
تو هستي، آسمان، آفتاب و نيز پنجره
و عالمي نيكي كه ميراثمان
گذاشتي و رفتي...

 

                                    

ديدارش مرهم دل‌هاي رنجور و نوميد بود. در زمانه شهرت و روزگار قدرت در صفاي نيت كوشيد و قرب خداي را طلبيد. نه زهد فروخت و نه بر اين و آن خروشيد و با دلي خونين، لب خندان آورد. نه بر منبر تكبر تكيه زد و نه از ريسمان تبختر بالا رفت. دنيا برايش تنگ بود و از همه‌ تعلقاتش آزاد و از اين رو بود كه آسوده پشت پا به اين عالم زد و بر‌ آن شوريد.
دلداري داد و ياري رساند و محبت كرد و در دل‌ها جاي گرفت. كوچك و بزرگ در مرگش گريستند. پس از 48 سال عمر كوتاه، اما پر ثمر و پر مرارت از ميانمان رفت تا از ملائك سر و پر درآورد.

چهل روز پيش دست سخاوت وسايه امن و گسترده "احمد" براي هميشه از ما گرفته شد. روزها به قامت سال درآمدند و سنگيني و سردي‌شان بر صورت‌مان سيلي زد. اما مرگ او ترجمان ديگري از حيات بود و نشان داد او را پاياني نيست. محضر خوش، شيريني و مهرباني، رفاقت، نجابت، ادب، فروتني و صميميتش در ميان ماست. باور هجرت پر‌شتابش دشوارمان مي‌ آيد و هنوز مبهوتيم. اينك اما بر وصال با شكوهش غبطه مي خوريم و بر او دوصد درود مي‌ فرستيم.

به پاس ميراث عظيم و گراميداشت زنده‌ياد احمد بورقاني فراهاني روزنامه‌نگار، نويسنده و سياست‌مدار با اخلاق، در چهلمین روز درگذشت او روز چهارشنبه 22 اسفند 1386 از ساعت 15:30 الي 17 در مسجد جامع فاطميه واقع در خيابان نظام آباد (شهيد مدني)، پشت باشگاه رسالت، خيابان شهيد رجب نصيري گردهم مي آييم تا از خداوند عزّ و جل برايش رحمت واسعه الهي طلب كنيم و به روح بلندش سلام بفرستيم.
بر ماست كه براي اداي احترام به همه خوبان و طلب آمرزش براي همه بندگان صالح خداوند در محضر كبريايي حضرت حق جلّ و علا دست دعا برافرازيم.

                                                         "خانواده بورقاني"

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:26 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:5 توسط زهرا س و زهرا ب | لينك ثابت

           

            

 

بابا جان سلام:

حالت خوب است؟ جايت چطور؟ عمو امير به استقبالت آمد؟ دوستانت؟ تنهايت كه نگذاشته اند؟ راستي انارهايِ « هل اتي ...» را، كه هر روز برايت مي‌فرستيم مي‌خوري؟ مراقب خودت هستي؟ قندت ميزون است؟ اه اصلا... آنجا كه قند نداري! شكر خدا خوبِ خوبي!

باباي خوبم؛ نمي‌خواهم اسباب ناراحتي‌ات را فراهم كنم اما عادت به نبودنت سخت است،‌چشم انتظاري شبانه‌مان و نيامدنت سخت است، بدون صداي تو از خواب برخاستن سخت است، تنهايي به دانشگاه رفتن، راه رفتن در كتابفروشي‌هاي انقلاب، كتاب خريدن بي‌تو ... همه و همه سخت است؛ اما چه كنيم؟ چاره چيست،‌جز صبر؟

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها...

باباي مهربانم؛ خبر خوبي برايت دارم؛ گرچه فكر كنم خودت زودتر باخبر شده‌اي.كمال در راه است!‌نيمه شب مي‌آيد.يادت هست مي‌خواست غافلگيرمان كند و بي‌خبر بيايد، ولي نشد.آخر نمي‌دانست تو غافلگيرمان مي‌كني و بي‌خبر مي‌روي!حالا مي‌تواني به خواب همكارت كه هميشه از او به عنوان شيرزني در ايرنا ياد مي‌كردي بروي و بگويي كه ديگر نگران نيستي.كمال مي‌آيد.سهام بعد از دو هفته به روزنامه مي‌رود و من هم به دانشگاه. مامان، آرام‌تر است.

ما هر شب براي تسكين دلمان دور هم جمع مي‌شويم قرآن مي خوانيم، دعا زمزمه مي‌كنيم و من مي‌دانم كه تو هر شب به خانه مي‌آيي، جاي هميشگي‌ات مي‌نشيني و كتاب به دست با ما همراه مي‌شوي. و اين حضورت مايه آرامش است.

و اما اي بهترين؛ تو به آرامشي كه هميشه خواستار آن بودي رسيدي.

                                                                                                   خدانگهدار

افتاد
آنسان که برگ
ـ آن اتفاق زرد ـ
می‌افتد

افتاد
آنسان که مرگ
ـ آن اتفاق سرد ـ 
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:29 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

 

 

سواد اعظم كتابي است به تازي كه امام بوالقاسم اسحق بن محمد بن اسمعيل مشهور به حكيم سمرقند، از علماي حنفي، به فرمان امير اسمعيل ساماني در شرح شصت و دو مسأله كلامي در بخارا نگاشته است. امام بولقاسم، قاضي شهر سمرقند بوده و از پيروان متكلم معروف ماتريدي متوفي به سال ۳۴۲ هجري.

استاد محمد دبير سياقي مي‌نويسد:‌« اين كتاب هشتاد سال پس از تألیف به امر امیر خراسان، نوح‌بن‌منصور سامانی(۳۸۷ ـ ۳۶۶) به پارسی گردانیده آمده است. نام مترجم تا کنون نامعلوم مانده است. » نسخه‌اي از اين كتاب را خواجه محمد پارسا متوفي به سال ۸۲۲ هجري به زبان متعارف روزگار خود در آورده و بر آن مقدمي‌اي نوشته است. نسخه‌ي به خط خواجه محمد كه تاريخ تحرير آن ۷۹۵ هجري است در كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران موجود است.

   مسئله بيست و ششم ـ آنست كه مرتبت انبياء صلوات الله عليهم اجمعين برتر از مرتبت اولياست و مرتبت اولياء كمتر از مرتبت انبياء باشد. و هر كه هر دو يكسان نهد آن مبتدع و هوادار باشد. و معجزات انبياء راست و كرامات اولياء راست و اولياء را كرامت آن وقت باشد كه خداي عزّوجل را مطيع باشند و رسول‌ عليه‌السلام را طاعت دارند قوله تعالي:‌ «من یطع الرسول فقد اطاع الله» و جای دیگر گفت: «و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً»ُ پس هر که را خدای عزّوجل و رسول‌الله عليه‌السلام  [را] طاعت دارد، آن را كرامت باشد و هر كه جز اين گويد كفر باشد. و اندر خبرست كه رسول‌الله صلي‌الله‌عليه‌وسلم گفت: من سيد ولد آدمم و مرا بدين فخر نيست، روز قيامت آدم و دون آن در زير علم من روند و مرا بدين فخر نيست. و در خبرست كه همه اولياي حق را و كردار ايشان را جمع كنند بگرد قدم پيغمر نرسد. چون چنين باشد معجزات مر انبيا و كرامات مر اوليا را حق بيني. پس اين مقدار كفايت بود خردمند را.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:52 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران امروز پر از درد و دریغ و حسرت  و اشک و آه بود.  نور چشم ما و همه عشق ما  دردناک و بی خداحافظی رفت. ما از امروز بی "قیصر" شدیم. انا لله و انا الیه راجعون.

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:14 توسط زهرا س و زهرا ب | | لينك ثابت