تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ...


اي پسر عمران!
هرگاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم، اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:32 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

                   گل داد و سبز شد

آن روز، روز چندم اردیبهشت

یا چند شنبه بود

              نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

           فرقی نمی کند

زیرا ما هر دو در بهار

               ـ در یک بهارـ

                    چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو

در یک بهار چشم به هم دوخته ایم

                  آن گاه ناگهان متولد شدیم

و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

                 فرقی نمی کند

آن فصل

     ـ فصلی که می توان متولد شد ـ

                 حتما باید بهار باشد

و نام تازه ی ما

                دیوانه وار باید باشد

                     فرقی نمی کند

امروز هم ما هرچه بوده ایم ، همانیم

                       ما باز می توانیم

      هر روز ناگهان متولد شویم

                         ما همزاد عاشقان جهانیم..

                                                           زنده یاد قیصرامین پور

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

بالاخره آمدی. خوشحال و سرمست بود. برایم تعریف می کرد، نه می نوشت. شادی اش پیدا بود از پس کلمات. دعا کرده بودیم زیاد. برآورده کردی اش، به بهترین صورت. همانی که برای من آرامش محض بود. حالا برای او. گریسته بودید با هم. به افسوس نبودنت. اما هستی. محسوس، کاملاً. حتی آن شب هم شنیدم صدایت را. حس کردم حضورت را و بوسه ات بر پیشانی ام! دعا کن او و من را...

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:30 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دل‌ها ببرد صبر و قرار

ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبی‌ست چنار

کار می‌ ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ
مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار

بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
نپسندند که او مست بود ما هشیار

باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار

چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ
کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار

دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار

انوري ابيوردي

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:19 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

وقتی استاد، خانم روسری سفید خطابت می‌كند ـ يك لحظه فكر مي‌كني كه چرا صبح تصميم گرفتي اين روسري‌ات را سر كني! ـ و جايت را عوض كه بيا ميز اول بنشين، لابد بايد ناراحت شوي! خب راستش كمي ناراحت شدم البته بيشتر شرمنده. آخر كلاس كه سه‌تايي مي‌رويم معذرت‌خواهي كنيم و علت حرف زندن‌مان را ـ كه دلداري دادن به يك دوست بود ‌ـ توضيح دهيم، استاد مي‌خندند و مي‌گويد نمي‌دانستم دكتر هم هستيد.
همه‌ي اين ضايع شدن‌ها مي‌ارزد به خنديدن‌ها و شعر خواندن‌های‌مان موقع پياده‌روي، خيس شدن زير باران بعد از خوردن شيركاكائوي داغ، داشتن ِ يک تقويم اردشير رستمي كه شايد قرار است بعد ازين روزهاي خوب زندگي را نشانت دهد، داشتن ِ يک عالم ِ دوست خوب كه وقتي رازت را به آنها مي‌گويي دل‌هاي‌شان غنج مي‌رود از خوشحالي و ...‌
و آخر سر وقتي باعجله از بچه‌ها خداحافظي مي‌كني كه به خيال خودت سوار بي‌.آر.تي ِ خالي بشوي و بنشيني ولي مجدداً ضايع مي‌شوي هم خوب است! چون باعث مي‌شود اين پست را توي دِرفت موبايلت بنويسي كه لحظه‌هاي خوش يك عصر باراني از يادت نرود، اين‌كه خدا خيلي مهربان هست و هوايت را دارد. يادت بيفتد كه بابا هنوز هم دخترش را دوست دارد و به خواب دوستش مي‌آيد و ابراز خوشحالي مي‌كند از اين‌كه  قرار است ... و به آرزويش رسيده.
خــدايا شكرت!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 10:24 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

ذره‌هـای آسـمـان
ریختـه در دسـت مـن
مـن چـرا غمـگیـن شـوم؟
تا تـو هسـتی هـسـت مـن ...

فريبا شش‌بلوكي

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:1 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت


نقاشي: رضا بدرالسما

برخی معتقند کشف‌المحجوب كهن ترين رساله فارسي در عرفان اسلامي است که توسط علي اين عثمان الجلابي الهجويري میان سال‌هاي ۴۸۱ تا ۵۰۰ هجري تأليف شده است. كشف‌المحجوب علاوه بر اشتمال بر شرح بسياري از اصول تصوف و آداب صوفيان، خرقه و خرقه پوشي، ملامت و ملامتيان در گزارش فرقه‌هاي صوفيه و كشف حقايق بعضي از احكام و آداب ديني و آيين‌هاي صوفيان، فصولي دارد كه در نوع خود بي‌سابقه و در ميان منابع اصلي تصوف بي‌مانند است. اين كتاب شامل سه بخش است: بخش نخست، مقدمه مؤلف در سبب علت تأليف كتاب. بخش دوم، دربردارنده اطلاعات كلي در باب تصوف و تراجم احوال صوفيان معروف تا زمان هجويري و بخش سوم كه در حقيقت قسمت اصلي كتاب است و نام كشف‌المحجوب ظاهراَ به مناسبت همين بخش بر كتاب نهاده شده، شامل يازده «كشف» است.

«و رضا بر دو گونه باشد: يكي رضاي خداوند از بنده، و ديگر رضاي بنده از خداوند، تَعالي و تَقَدّس.
اما حقيقت رضاي خداوند ـ‌عَزَّ وَ جَلَّ ـ ارادت ثواب و نعمت و كرامت بنده۱ باشد و حقيقت رضاي بنده اقامت بر فرمان‌هاي وي و گردن نهادن مر احكام وي را.
پس رضاي خداوند ـ تعالي ـ مقدم است بر رضاي بنده؛ كه تا توفيق وي ـ‌جَلَّ جَلالَه ـ نباشد، بنده مر حكم وِرا گردن ننهد و بر مراد وي ـ ‌تعالي و تقدس ـ اقامت نكند؛ از آنكه رضاي بنده مقرون به رضاي خداوند است ـ‌عَزَّ وَ جَلَّ ـ و قيامش بدان است.
و در جمله، استواي۲ دل وي باشد بر دو طرف قضا:‌ اِمّا۳ منع۴، اِمّا عطا۵. و استقامت سِرّش۶ بر نظاره احوال: اِمّا جَلال، و اِمّا جَمال؛ چنان‌كه اگر به منع واقف شود و يا به عطا سابق شود، به نزديك رضاي وي متساوي باشد.‌
و اگر به آتش هيبت و جلال حق بسوزد و يا به نور لطف و جمال وي بفروزد، سوختن و فروختن به نزديك دلش يكسان شود؛ از آنچه وي را شاهد، حق است و آنچه از وي بُوَد وي را همه نيكو بَوُد، اگر به قضاي وي رضا دارد.»


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:35 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

امروز وقتی داشتم شیشه‌ها رو با روزنامه پاك مي‌كردم ياد سريالي افتادم كه چند سال پيش نشون مي‌داد. سريال جريان مردي بود كه هر روز صبح با روزنامه‌اي مواجه مي‌شد كه يه گربه براش مي‌‌آورد، اون روزنامه خبر از اتفاقات فردا رو مي‌داد؛ بعضي موقعها دوست دارم آينده‌ام رو ببينم... خيلي واضح... خيلي روشن... گرچه  شنيدن بعضي خبرها واقعا ديوونه كننده‌ست....!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:34 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

منوچهر احترامي در سال ۱۳۲۰ به دنیا آمد. در مدارس مروي و دارالفنون دوران تحصيل را طي كرد و از دانشكدۀ حقوق دانشگاه تهران فارغ‌التّحصيل شد.
وى سال‌ها به عنوان طنزنويس با نشريات مختلف همكارى داشت و طى چندسال گذشته اغلب آثارش را در مجله گل‌آقا چاپ مى‌كرد.
طنزنويسي را به طور جدّي از سال ۱۳۳۷ با مجله توفيق آغاز كرد و با مطبوعات ديگر و نيز راديو و تلويزيون هم همكاري داشت. امضاهاي مستعار، «م.پسرخاله»، «الف ـ اينكاره» و ... از امضاهاي اوست .
احترامي  مجموعه‌اى از اين آثار را دركتاب «جامع الحكايات» منتشر كرد و چاپ بخشى از داستان‌هاى طنزش را در مجموعه «بچه ها، من هم بازى» تدارك ديد.
منوچهر احترامى بيش از پنجاه عنوان كتاب براى كودكان نوشته و منتشر كرده كه «حسنى نگو يه دسته گل» و «خروس نگو يه ساعت» و «خرس وكوزه عسل» و «دزده و مرغ فلفلى» و... از آن جمله‌اند.
خودش دربارۀ تحصيلش گفته است:«چند ماهی رشتۀ ریاضی خواندم. چون شیطان بودم، بیرونم كردند. جایی اسمم را ننوشتند و مجبور شدم بروم مدرسۀ مروی در محلّۀ ناصرخسرو. چهارم و پنجم را آن‌جا خواندم و ششم را دارالفنون. انصافاً هم سطح این دو مدرسه بالا بود. ما بیست و پنج نفر بودیم كه بیست و چهار نفرمان برای دورۀ لیسانس پذیرفته شدیم. سال سی و نه دانشكدۀ حقوق قبول شدم. بچه‌ درس‌نخوان شاگرد اوّلی بودم!» و ايضاً بخوانيد خاطره‌اي از دوران تحصيل ايشان:«یادم هست یك‌بار چون بچّۀ زرنگ كلاس بودم، همه امتحان ریاضی را از روی دست من نوشتند. معلّممان دید كه برگه‌ام را آویزان كرده‌ام كه بقیه ببینند، با خودكار قرمز بالای برگه نمرۀ یك گذاشت و رفت. همه آن امتحان را هجده شدند و من، یك! جالب این‌جاست كه رفقا هنوز هم این خاطرۀ بد من را به عنوان خاطرۀ شیرین دورۀ تحصیلشان همه‌جا تعریف می‌كنند.»
احترامي در عرصۀ طنز به خاطر تسلّط بر ادبيات فارسي از سبك‌ها و قالب‌هاي گوناگون استفاده مي‌كرد.

منوچهر احترامي، ۲۲بهمن سال ۱۳۸۷ بر اثر عارضه قلبی درگذشت.
خدایش رحمت کناد.

کار سختی نیست، همین شعرش را همه در وبلاگ بگذاریم:

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:33 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت

 

« بعونك يا لطيف »
 
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است...         

دوستان زيادي گفته‌اند و نوشته‌اند، از صدق و صفا و خلوص، از تواضع وشجاعت و ساده‌زيستي و از جوانمردي و بي‌ريائي پدر. امروز ترجيح مي‌دهم از وجوه ديگر پدر صحبت كنم. گوشه‌اي از نقش تأثيرگذار او در خانه، با وجود حضور كم؛ در قامت يك پدر، ‌به معناي واقعي كلمه.

مادرم تعريف مي‌كند از همان روزهاي آغازين ورودم به اين دنيا پدر هر شب هديه‌اي كوچك مي‌خريد و به سهام الدین و كمال الدین مي‌داد و مي‌گفت اينها را زهرا براي شما آورده است. در واقع از همان دوران كودكي پيوندي مستحكم بين ما ايجاد كرد كه تا امروز الحمدلله كوچكترين خللي در آن وارد نشده است.

راستش حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه پدر براي ما وقت بسياري گذاشته است. كمي عجيب به نظر مي‌رسد من تا الان نمونه‌‌ي مشابه آن را نديده‌ام. پدر، با وجود مشغله‌هاي فراوان كه در روزهاي مختلف زندگي‌مان داشته است از خبرگزاري و جنگ گرفته تا ارشاد و مجلس لحظه‌اي از ما غافل نشد و به بهترين شكل ممكن هوايمان را داشت. كمي بزرگتر كه شده بوديم براي اينكه مبادا حرفي در دلمان بماند، هفته‌اي يك بار همه  دور هم جمع مي‌شديم و از هر دري حرف مي‌زديم. نقدي اگر بود، اظهار نظري و شايد هم حرف در دل مانده‌اي‌. پدر صندوقي هم درست كرده بود و مي‌گفت هركس نمي‌تواند حرفش را در جمع بزند و يا روي آن را ندارد، بنويسد و در صندوق بيندازد. اين جلسات تأثير بسزايي گذاشته بود و صميميت عجيب و غريبي بين‌مان حاكم كرده بود.

پدر استاد تغيير نگرش‌ها به ويژه نگرش‌هاي منفي بود. معمولا بيشتر دانش آموزان از روز شروع سال تحصيلي خاطره خوشي ندارند، ما هم از اين قاعده مستثني نبوديم. اما بعدها مهرماه تبديل به يكي از شيرين‌ترين ماه‌هاي سال شد. بدون استثنا، روزهاي اول مهر همه را به مدرسه مي‌رساند و آنقدر مي‌گفت و مي‌خنداندمان كه اضطراب مبهم روز اول مدرسه را فراموش مي‌كرديم.

ولع مطالعه و كتابخواني از همان اولين روزهاي باسوادي‌مان آغاز شد. از مجله آفتابگردان و سروش كودك و كيهان بچه‌ها گرفته تا كتاب‌هاي داستاني و علمي را مرتب براي‌مان مي‌خريد. در دوره راهنمايي و دبيرستان رقابتي بود براي آنكه چه كسي اول مطالعه كتاب‌هاي آل‌احمد را به پايان مي‌برد ، كي نوبت به جمالزاده مي‌رسد ، از صادق هدايت كدام كتاب‌ها را بخوانيم و مابقي هم همين طور. همه چيز منظم و مرتب انجام مي‌شد. خيلي وقت‌ها بعد از خواندن كتاب‌ها مي‌نشستيم و در موردشان صحبت مي‌كرديم و لذت دوچندان حاصل مي‌شد. خلاصه اينكه پدر كاري كرده بود تا كتاب خواندن جزئي از زندگي‌مان شود مثل غذا خوردن.

وارد خانه كه مي‌شد به همه جا انرژي مثبت فراوان روانه مي‌كرد. اصلا با شور وارد مي‌شد.
«چون موجی از لطافت شادی نشاط نور
در صحنه‌ي فضا مترنم بود...»
بلافاصه اولين كاري كه مي‌كرد وضو گرفتن و خواندن نماز بود. يادم نمي‌آيد حتي يكبار هم نمازش را به تأخير انداخته باشد. اذان را كه مي‌گفتند ديگر طاقت نشستن نداشت. در خانه و بيرون از خانه حتي يك لحظه را هم در ياد ندارم كه وقتي را به بيهودگي بگذراند. يا كتاب در دست داشت يا مي‌نوشت يا در حال مشورت دادن به  اين و آن بود، يا درصدد راه انداختن كاري. جالب است كه همه جا هم كتاب داشت. داخل ماشين، آشپزخانه و حتي روي تردميل هم كه مي‌دويد، مي‌خواند و مي‌دويد.

او به نحو بسيار لطيفي همه ما را در امور مختلف مشاركت مي‌داد. وقتي يادداشتي را براي مطبوعات و يا نطقي را براي مجلس مي‌نوشت، بلند براي همه مي‌خواند و بعد از همه نظر مي‌خواست و يكبار هم توسط ما ويرايش مي‌كرد. آنقدر خودش مسلط و اديب بود كه نيازي به ويراستاري ما نداشته باشد، اما با اين كار ما هم احساس مي‌كرديم كه مهم هستيم و اهميت فوق العاده‌اي براي‌مان قائل مي‌شد.

از آن طرف او هم در كارهاي ما مشاركت جدي داشت و بلافاصله وارد عمل مي‌شد و آستين همت را بالا مي‌زد. اگر كاري يا تحقيقي و مطلبي را بايد حاضر مي‌كرديم با فراغ بال به ياري‌مان مي‌شتافت، هم راه و چاه را يادمان مي‌داد و هم انگيزه‌هاي‌مان را تقويت مي‌كرد. در برآورده كردن درخواست‌هاي معقول ما ترديد نمي‌كرد و در اولين فرصت آنها را اجابت مي‌كرد.

 پنجشنبه آخر با هم به خيابان انقلاب رفته بوديم تا سري به كتابفروشي‌ها بزنيم و كتاب‌هاي جديد بخريم. بعد از آن براي كاري به خيابان جمهوري رفتيم، وارد جمهوري که شديم پدر از علاقه‌اش به اين خيابان ‌گفت. از جلوي كافه نادري رد شديم. گفتم بابا من تا حالا كافه نادري نرفته‌ام. گفت من هم همينطور نگران نباش يك روزي با هم مي‌رويم و قهوه‌اي مي‌خوريم. كمي كه قديم زديم و كارهاي‌مان را انجام داديم گفت: زهرا وقت داري با هم بريم كافه نادري؟ و آن دفعه اولين و آخرين باري بود كه به كافه نادري رفتم...

راستي هفته ديگر سالگرد عمليات والفجر مقدماتي است. شايد بد نباشد خاطره‌اي از زبان پدر برايتان بازگو كنم. روزي تعريف مي‌كرد:‌ » به ايستگاه صلواتي در منطقه فكه رسيديم. آش مطبوعي خورديم و خبر دادند آن طرف ايستگاه هم سيب سرخ مي‌دهند. رفتيم آنجا تا از سيب هم بي‌نصيب نمانيم. بالاي بشكه حاوي سيب‌ها نشسته بودم و سخت مشغول هم زدنشان، تا درشت‌ترين آنها را بردارم. صدايي از آن طرف بشكه آمد كه : "معلومه بچه نظام آبادي كه اينجوري داري هم مي‌زني! " همين كه سرم را بالا كردم ديدم اميره... مدتي با هم گپ زديم و بعد هم امير براي آماده شدن جهت عمليات به سمت گردان رفت.»‌

اين آخرين ديدار پدر و عمو امير بود. درست 12 سال بعد از اين ملاقات، پدر اولين نفر از اعضاي خانواده بود كه خبر شهادت او را فهميد و اولين نفر بود كه براي ملاقات برادر به معراج شهدا رفت و حالا بعد از گذشت 12 سال اولين نفري كه از خانواده به شهيد امير حسين بورقاني پيوست پدر بود.

« تكيه‌گاه دل من نسترن
با توأم اي همه آزاد و رها
دست‌هاي دل من منتظرند
كه بياويزند بر شاخه‌ي سرسبز دعا »

براي شادي روح شهداي عمليات والفجر مقدماتي به ويژه امير حسين بورقاني و برادرش احمد صلواتي بفرستيد.

 پ.ن: متن قرائت شده در خانه هنرمندان

ویژه نامه سالگرد احمد بورقانی

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:17 توسط زهرا. ب زهرا. س | | لينك ثابت